تبليغاتX
دختری به نام من
عجب روزگاری شده...آدم بعضی وقتها٬ بعضی حرف ها رو از بعضی آدم ها میشنوه که اصصصصصصلا" انتظارش رو نداره!!! یه مدت پیش توی بوفه با دو تا از هم دانشگاهی های پسرم نشسته بودیم٬نمی دونم از کجاااا حرفمون به اینجا رسید که زن باید دستپختش خوب باشه!جوری از دستپخت زن حرف زدن که من حس کردم اینا زن نمی خوان٬آشپز و کلفتی می خوان که به کاراشون رسیدگی کنه! نه!اشتباه نشه٬من مخالف این نیستم که زن خوبه که دستپختش خوب باشه!نه!من با بیانشون مشکل دارم!خواستم بهشون بگم که کجای کارید عزیزای دل!که دوره زمونه عوض شده!دوره دوره ی پدرای شما نیست!که زن باید می شست و می پخت و... مرد هم از کله ی سحر تا بوق سگ جون می کند که شکم زن و بچه اش رو سیر کنه!این روزا زن هم پا به پای مرد واسه زندگی اش تلاش می کنه...افسوس...افسوس از طرز فکر جوون جامعه ی ما!تازه اینا خوبا و تحصیل کرده هاشن!بماند که اینا فکر کردن که من ازین دخترای دست و پا چلفتی ام که تا حالا دست به سیاه و سفید نزدم...ولی من با همه ی توانایی هایی که تو خودم سراغ دارم...حاضر نیستم عمری زیر دست مرد ایرانی با این تفکرات زجر بکشم...واقعا" غم انگیزه!کاش باشن کسانی که قدر ظرافت و زحمات زن هاشون رو بدونن و از زحماتشون به وظیفه یاد نکنن!!! آمین

 

 

 

 

پ.ن :روزگار غریبیست نازنین...

+ نوشته شده در Tue 15 Jul 2008ساعت 3 PM توسط هما |

                                                            

   امروز عجب روز قشنگی می تونست باشه!یاد کتاب دکتر شریعتی افتادم...اینها همه هست و این همه فاطمه نیست...فاطمه فاطمه است...دیروز به مامانم یه شاخه گل هدیه دادم!نمی دونم ته دلش چقدر خوشحال شد...اما مدتیه براش یه هدیه گرفتم ولی روم نمیشه بدمش به مامانم.چون حس می کنم خیییییییلی برای زحمتاش کمه!حتی نمی تونم بهش از دوست داشتن بگم...نمی خوام فکر کنه دارم لوس می شم...امروز یه اتفاقی برام افتاده که خیلی ناراحتم...نشستم تو اتاقم...فارغ از هیاهوی این روز قشنگ٬با خودم کلنجار می رم!کلی از قبل برای امروز برنامه چیده بودم!...

چقدر آسون میشه خوب بود٬مهربون بود٬از خوبیها گفت...چرا بعضیا اینجورین؟!آسون روز دیگران رو خراب می کنن؟!!همه ی انرژی ام رو از دست دادم امروز...حیف امروز...

.

.

.

.

.

پ ن: روز همه ی مامانا مبارک...دست تک تکشونو باید بوسید.

+ نوشته شده در Tue 24 Jun 2008ساعت 9 PM توسط هما |

مدت هاست چیزی سخت آزارم می دهد٬ چیزی که توان گفتنش نیست و تاب تحملش هم...

+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 8 PM توسط هما |

یه دستاورد تازه!!!!

هر روزی که می خواستم از خونه در بیام و یه روز پر هیاهو رو شروع کنم...با خودم می گفتم کاش امروز دیگه پشت این چراغ قرمز های لعنتی نمونم...همش می گفتم چی بدتر ازاینکه بمونی پشت چراغ قرمز و بوووووووووغ ٬ بوووووووووغ ماشینا اعصابتو خورد کنن!اما....امروز نگاهم به چراغ قرمز عوض شد!اینه دستاوردم!سه چراغ تا خونه مونده بود و من تا می دیدم داره سبز می شه می گفتم...اه!لعنتی!شاید نمی خواستم به این زودیا برسیم... 

.

.

.

.

.

.

پ.ن : فردا امتحان دارم و زیاد آماده نیستم...دلم گیر داد بیام و بنویسم...من بی گناهم!!!

+ نوشته شده در Sat 24 May 2008ساعت 8 PM توسط هما |

واااااااااای...چقدر سخته که بخوای به یه مریخی بفهمونی که چی می خوااااااااااای!!!!!بخوای بگی واقعا" چته!شایدم من ناتوانم...باید ضعفم رو بپذیرم...

+ نوشته شده در Sat 17 May 2008ساعت 0 AM توسط هما |

 

 

 

 

    ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش...

+ نوشته شده در Wed 14 May 2008ساعت 11 PM توسط هما |

                                             

آخیش...دوباره شب و آرامشش اومدن سراغم.دوباره اون هلال نقره ای که گاهی دیوونه وار خوشگل می شه اومد تو آسمون.چه حس خوبیه تازه از نواختن فارغ شدم و نشستم٬چای نعناع می خورم و می نویسم.امروزم با همه ی دغدغه اش گذشت و یه روز از روز شمار معکوس زندگیم خط خورد...چه غم انگیز!الان که بر می گردم و به امروز گذر کرده نگاه می کنم٬هیچ چیز خاصی دستگیرم نمیشه!هیچ کاری نکردم که بهش افتخار کنم!می ترسم...می ترسم از روز مرگی...می ترسم از تکرار...تکرار...تکرار!!!خدایا توانی به من عنایت کن٬که فردام رو بهتر از امروزم بسازم.امروز خوب بود...بلکم عالی!من بودم٬تو بودی٬ما بودیم!ولی بهترش و می خوام...بهتر!بهتر بهتر بهتر!خدایا کمکم کن!

+ نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت 11 PM توسط هما |

آخ که چه نا عادلانه چشمان به راهم را به سخره گرفتی...

 

 

پ.ن: لااقل نا عادلانه قضاوت نکن...

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 8 PM توسط هما |

چرا اینجوریه؟!درست لحظه ای که نباید...درست لحظه ای که از داشتن خیلی چیز ها خوشحالم...می بینمش.حس چندش آور تنفر تو رگهام می جوشه...شاید اگر اون لحظه هیتلر رو می دیدم٬اون طور با انزجار سرمو بر نمی گردوندم...اوووووووووووف...کاش بره گم شه٬این حس تهوع از دیدنش رو می گم.دلم می سوزه.کاش اینهمه بیمار دل نبود.نمی خواستم ریخت منفورشو ببینم.خیلی کوچیک که بودم٬با خودم عهد بستم هیچ جای زندگیم٬نذارم حس گند تنفر تو وجودم ایجاد شه....تف....تف به اون که نذاشت به عهدم پایبند بمونم.حالا این منم!!!!منی با یک حس لزج تنفر که هر وقت مسببش رو میبینه یادش میافته که جز حس های خوب٬حس نفرت هم وجود داره...

.

.

.

.

.

.

یادت باشه همای من...بی حس تنفر زیباتری...قلبتو پاک کن.

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 6 PM توسط هما |

امروز صبح که از خواب بیدار شدم٬انقدر آشفته بودم که دوست داشتم ساعت ها تو تختم وول بخورم.آخ که چقدر از این آشفتگی بیزارم.میمیرم واسه روزایی که وقتی چشمم رو باز می کنم خبری از افکار آشفته نباشه.داشتم به همین آشفتگی فکر می کردم که برای اولین بار تو این ۲۰  سال زندگی سوالی برام مطرح شد!اونم اینکه چه لحظه ای توی زندگیم برام شیرین ترینه...به عنوان یه دختر...خندم گرفت!اولین بار بود که به دختر بودنم + نگاه می کردم!چه سوال بی ربطی تو آشفتگی افکارم!به ۲۰ سال گذشته نگاه کردم...به روزایی که پدر می گفت تو چراغ خونمونی!تو دختری.خیلی شنیدم!دختر چراغ خونست...دختر عزیز باباست.ولی همیشه می گفتم٬خوشحال نشو.چون چند متر اونورتر برادرتم داره همینارو می شنوه اینبار به نام پسر!!!!اما امروز گشتم و گشتم٬تا به این نتیجه رسیدم که شکوه زن بودن به دنیایی می ارزه!!!اما راستی قشنگترین لحظه ی زندگی یه زن کجاست؟؟!روزی که سکان یه زندگی رو می دن دستش و می گن هدایت کن؟!نه!قشنگتر...!روزی که زن خطاب می شه؟!نه!بازم قشنگتر...!شاید روزی که برای اولین بار وول خوردن موجودی رو تو عمق وجودش حس می کنه!!!شاید!ولی بازم می شه گشت٬باید قشنگ تر از اینم باشه!آره!خودشه!روزیه که همون موجود با لبهای کوچولوش بهش می گه مامان!واااااااااای!چه خوشگل!برای اولین بار...خدایا...ممنونم!ممنونم برای اینکه شکوه زن بودن رو بهم عطا کردی.ممنونم که فرصت میدی که پاهام بوی بهشت بده.یعنی امیدوارم بهم فرصت بدی.تا بحال انقدر به زن بودنم افتخار نکرده بودم...ممنونم برای این حس ناب... 

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 0 AM توسط هما |