تبليغاتX
دختری به نام من

تو زندگی یه سری چیز ها اصل هستند و اگر یه کدوم از اونها نباشه اون وقته که یه جای زندگیت میلنگه و دیگه حس نمیکنی که همه چی سر جای خودشه....

 

 

این چندمین باره که یکی از مهمترین اصل های زندگیم لرزیده و انگار همین روزاست که این پایه بشکنه...

دلم میخواد اینطور مواقع برم یه جای دور... تنها ی تنها و به این فکر کنم که کجای کار من غلط بوده که استحقاق تجربه ی این وضعیت رو دارم؟!

+ تاريخ ساعت نويسنده هما

عجب روزگاری شده....

همه فقط وقتی ادم خوشحال و شاده در کنارتن....

وقتی ناراحتی یا دلت گرفته به دور و برت نگاه میکنی میبینی تنهایی....

تنهای تنهای تنها....

اونوقته که یه بغض گنده میشینه توی گلوت و اگر مثل من ترجیح بدی نذاری بشکنه برای قورت دادنش داستان داری...

ای کاش من تو دهه ی ۶۰ سنم اینقدر بود و اون روزا که همه مهربون بودن و رفیق بودن و نزدیک ترین فک و فامیلت هوات رو داشتن...

ای بابا.... خیلی دلم گرفته.... خسته ام.... کسل ام... داغونم....

ای تو روح ِ هر چی آدم ِ.... اس

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

خیلی بده تو محیطی باشی که از خیلی ها متنفری....

خیلی بده مجبور باشی هر روز آدمایی رو ببینی که فقط پشتت برات میزنن...

خیلی بده صمیمی ترین کسایی که اطرافتن دشمنت باشن در خفا و توام این رو بدونی و کاری نتونی بکنی....

خیلی بده که هر روز که از خواب پامیشی و میخوای بری جایی که باید بری و اما هیییییییچ دلت نمیخواد بری و حتی توان زدن یه رژ هم نداشته باشی....

خیلی بده و بد تر از اون حسیه که هر روز تجربه میکنی و هیچ راه برگشتی ام براش نداری و چاره ای نداری جز اینکه خودت رو سینه خیز و کشون کشون بکشی تا روزا بگذرن....

خیلی بده که وقتی شروع میکنی از جایی بنویسی که هر روز مجبوری بری و چاره ی دیگه ای هم نداری و هر دفعه که میری خط بعد که دوباره براش بنویسی این جمله ها هم مثل روزهات کش میان و طولانی میشن......

 

 

توی دو هفته یه بسته و نیم کدئین میشه به عبارتی ۱۵ تا قرص ناقابل و اگر این قرص خوردن ها برای سردرد هایی باشه که ناشی از محیطی هست که توش قدم برمیداری و مجبوری بری و.... وَ...وَ...وَ

از نظر توی ِ خواننده ای که از اینجا رد میشی و میخونی به نظرت فاجعه نیست؟!

من میگم هست.... تو هر طور دوست داری فکر کن!

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

گاهی وقت ها میشینم عمیقا به مسیری که انتخاب کردم برای زندگی فکر میکنم و به این نتیجه میرسم که: من برای این مسیر ساخته نشده ام و این اون چیزی نیست که روحم را ارضا کند و من دارم عمرم را هدر میدهم!!!!!

خداییش میگم ... زندگی مطلوب من اینه: جوری لباس بپوشم که مثل هیچ کس نیست....

کافه ی کوچیکی داشته باشم که جای امنی باشه برای عشاقی که یا از دست دیدن آشناها یا از دست بارون یا برای پچ پچ های عاشقانه اون رو انتخاب کردن و پناه آوردن بهش و کیکی و قهوه ای و گاهی چای و زیر سیاری سفارش بدن و من با تواضع ِ تماااام به یه چیز ِ خاص مهمونشون کنم....

برای خودم پشت بار کتاب هایی که دوست دارم رو بخونم و هر از گاهی به مجتبی چشمک بزنم و لبریز شم از حس خوبی که ساعت های عمرم رو پشت معادلات ِ مسخره و موازنه های جرم و انرژی و کوفت و زهرمار هدر نمیدم....

تلویزیون کوچیکی پشت بار داشته باشم و هر از گاهی گریزی بزنم به شبکه های تلویزیون خودمون و سریال های آبکی رو ببینم و گاهی یکی بیاد پشت بار و بپرسه راستی فلانی چطور شد من دیشب ندیدم!!!!

روزنامه و مجله ی مورد علاقه ام رو مشترک شم و هر روز برام بیارن کافه و من یه چای مهمونشون کنم و مجتبی بشینه راجع به وقایع مزخرف روز و قیمت طلا و سکه و دلار با مردهایی که حالا دیگه کافه ی ما پاتوقشون شده حرف بزنه و من براش چیپس و پنیر مخصوص یا پاستای ویژه درست کنم و دوتایی بشینیم پشت میز و حرف بزنیم....

افسوس که همه ی اینا یه رویا بیش نیست....

خدایا من ۲۴ سال از عمرم گذشته و هنوز دارم تو فرمول هایی دست و پا میزنم که هییییییچ علاقه ای بهشون ندارم.... نه.چرا دارم.ولی کافی نیست بیشتر از این علاقه دارم یه زن باشم مثل همه ی زن ها. نمیخوام باهوش باشم.... نمیخوام مثل ماشین یا کامپیوتر زندگی کنم.... من زندگی ای که شرحش دادم رو میخوام...

دلم میخواد کافه ام همیشه بوی عود بده و هر کس میاد ازم بپرسه عود چی روشن کردی؟؟؟؟دلم میخواد وقتی دخترک ها و پسرک های عاشق میان به کافه ام  با دلخوری و بعدش خوشحال و شاد میرن بهشون بگم هر چی خوردین امروز نصفش شیرینی اشتی کنونتون....

اما ن    م     ی     ش     ه

خدایا من این زندگی رو دوست ندارم این راضیم نمیکنه و مگه چقدر دیگه زنده ام که اون روزا رو ببینم.نمیخوام اون روزا رو توی پیریم ببینم... میخوام وقتی ببینم که مثل الان شادابم و جوون.

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو میتونی معجزه کنی برام...... حتی حاضرم بیخیال درس و دانشگاه  بشم اما تضمین شده این کافه رو بهم بدی.......

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

"...من هم گذشته را دوست ندارم.تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد.بعضی وقت ها مثل جانوری رو کولم سوار میشود و خیال پایین آمدن ندارد.فکر میکردم بعد از وصل شدن به امیر بتوانم آن را زمین بزنم.آرزو میکردم به آسانی ِ از دست دادنِ بکارت ٬ از شر ِ آن خلاص بشوم.

برای همین بود که یک شب از آن شب هایی که توهم چیره است و صمیمت باکره ٬ از جانور آویزان شده از کولم برای امیر گفتم...امیر من و من ام را قطع کرد .آیا قبل از او کس دیگری را دوست داشته ام؟جوابش را گرفت و به آسودگی ِ مردی سعادتمند دراز کشید.ولی من هنوز حرفم را تمام نکرده بودم.داشتم میگفتم که امیر خواب آلوده دهانم را با دستش بست: مهم نیست که دیگرانت که بوده اند و چه کرده اند . فقط تو اهمیت داری و از حالا به بعدت که مال ِ من است.

حرکتش جذاب بود ولی پشت لحن عاشقانه اش بی حوصلگی هم بود.میدانستم که او با من هیچ جا نمی آید . جا خوردم و احساس تنهایی و سر خوردگی مثل هوویی فاصله ی بین من و امیر را اشغال کرد.روزهای زیادی باید میگذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هر کدام فعل رفتن را برای خودمان صرف کنیم..."

 

+برگرفته از کتاب "پرنده ی من"

++اول شرح دادم منظورم را... اما بدون شرح باقی بماند بهتر است و می ارزد به کلافه بافی های این روزهای من...

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

دنبال یه موچین میگردم برای کندن موهای رو زبونم....

.

.

.

.

زبونم مو دراورد بس که....

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

و مردی است در این حوالی....

که عاشق من است بی قید و شرط......

 

 

چقدر پر میشم از انرژی... بیش از حد تصور... درست مثل همان لحظه ای که دانستم مردی بود در دوردست ها که بی منظور ترین مرد  ِ  دنیا بود برایم....

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

من بعد از گذشت این همه مدت هنوز از گفتن خواسته هام عاجزم.

من بعد از گذشت مدت ها هنوز انگار مثل یه دختر نوجون میمونم که با کوچکترین ناراجتی دلش میگیره و با کوچکترین توجه قند تو دلش اب میشه.

کجای راهم من؟

از خودم بدم میاد.

من قلبم زیر پا مونده.هر لحظه حس میکنم فشار بیشتری بهش وارد میشه.

حس میکنم هر روز یک قدم میذارم عقب و کسی پشتم نیست که بهم بگه هی خانوم برو جلو و من دوباره به جای قبلیم برگردم.

خیلی حس گندیه.

من حتی همین ها رو هم نمیتونم بگم.

تو دوجای عمومی مینویسم.فریاد میزنم بلکه شنیده شم.

اما دریغ....

حتی مثل هزار سال پیش که مردم برای هم نامه مینوشتن نامه هم نوشتم اما جوابی نگرفتم!

چه فرقی داره که اون نامه رو کاغذ بیاد یا با پست الکترونیکی بره پیش صاحبش؟

مهم اینه که خونده میشه و میره تو سطل زباله....

بدجوری روحیه ام رو دارم از دست میدم.

بی تفاوتی حداقل ۱۰ درصد وجودم رو پر کرده....

ای وای....نکنه سالی که نکوست جدا از بهارش پیداست؟!!!!!!!!

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

سرحال میشم و میشینم با دقت فکر میکنم

به خیلی چیزا

به کثیف و فانی بودن این دنیا

به مسخره بودن این زندگی و حال به هم زن بودن ِ بودن تو دنیایی که هیچ چیش دست خودت نیست و این تازه فکر ِ منی ِ که به خیلی چیزایی که خواسته با تلاش رسیده ولی الان میفهمم که هیچ کدوم چیزایی که خودم خواستم و بهش رسیدم ارزش نداره و اون چیزایی که واقعا ارزش دارن مثل عزیزانت٬ بود و نبودشون دست ِ تو نیست و دنیا آنچنان با گرفتنشون ازت بهت دهن کجی میکنه که باید آب بریزی اونجا که میسوزه!!!!

آره دنیا همینقدر زشت و کثیف و حال به هم زنه...

حالا میفهمم چرا خیلی ها نمیخوان ازدواج کنن...چرا خیلی ها از همون کوچیکی سعی میکنن وابسته نباشن و بی محبت بودن رو افتخار میدونن

آره آقا جون من ناراحتم و من پشیمونم از وابسته کردن ِ آدم ها به خودم شاید بد بودن خیلی بهتر باشه و این بسی جای فکر داره...

نه که بگم از این دنیا بدم میاد نه منظورم این نیست

منظورم اینه که چرا باید همه ی عمرم رو نگرانِ ای دست دادن باشم

دستاش رو حلقه کرده دورم و همسنطوری که سعی در قانع کردنم داره یواشکی بهم میگه این حرفا رو نزن کفر نگو... این یعنی از امید خدا نا امید شدی...

من از امید خدا نا امید نیستم.منظورم اینه که به خدا امید دارم ولی به داشتن ِ خیلی چیزا تو لحظه ی بعد دیگه امید ندارم.

من پشیمونم نه از داشتن ِ خیلی چیزا که از وابسته بودن به خیلی چیزا...

هی تو دلم میگم خوش به حال "مریم" که تو ۱۸ سالگی خیلی پاک و بی آلایش بود و وقتی رفت هنوز چیزی یا کسی رو از دست نداده بود.

خب جای غبطه خوردن داره نداره؟داره دیگه.

من خیلی نا امید شدم از این زندگی.

دلم تلاشی نمیخواد دلم داشتن خیلی چیزا رو نمیخواد

دلم دیگه بچه داشتن نمیخواد

دلم دیگه بچه دار شدن ِ نزدیکام رو نمیخواد.

دلم این ها رو میخواد و دیگه من این هستم.

نمیخوام عوض شم.

سعی نکنین فکرم رو عوض کنین.

من میخوام بد باشم.

من میخوام دوست نداشته باشم و دوست داشته نشم.

اینجوری صبح ها که از خواب پاشم شاید قلبم تیر نکشه

شاید دیگه گلوم از بغض ِ نشکسته خفه و زخم و زیلی نشه.

اینجوری شاید زندگیم بهتر شه

خسته ام خسته

دلم میخواد بچپم تو اتاقم و تنها باشم

دلم میخواد فکرم ازاد باشه

الان میفهمم چرا بعضی ها میرن سراغ مسکن های غیر مجاز!!!!!!

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده هما |

راست گفته اند...

"که با من هر چه کرد آن آشنا کرد..."

+ تاريخ ساعت نويسنده هما