تبليغاتX
دختری به نام من

دختری به نام من

ابتدا به ساکن(!) گره ای شل است که با اشاره ای باز می شود!هر بار که با ندانم کاری دو طرفش را بگیری و بکشی ٬ سفت تر و سفت تر می شود و در نهایت از دست گره گشا ترین ها هم کاری بر نمی آید...

 

 

 

پ.ن: رجوع به فرهنگ لغت عمید٬تالیف حسن عمید: عقده-ع.(بضم عین و فتح دال)گره.

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

خزانی دیگر آمده است و من و امثال من ها که بی صبرانه منتظر پادشاه فصل ها بودند بسی خوشحال اند!از جانب خودم می گویم که همیشه با سر رسیدن پاییز و زرد شدن همه چیز نیرویی تازه می گیرم. تنها مصیبتی که وجود دارد در این فصل٬باز هم کلاس رفتن است و باز هم دیدن آدم هاییست که مجبور به تحمل اشان هستی.هر روز که در پاییز بیدار می شوم و زردی هوا را می بینم دلم یک فنحان نسکافه ی داغ می خواهد و یک تخت خواب گرم و پنجره ای رو به هیاهوی مردمان و تلویزیون و دستگاه پخشی که فیلم دلخواهم که فرانسوی است و  بی نظیر را پخش کند! در ان لحظه این منم که آرزو خواهم کرد که روزهای زیبای پاییز دیر تر از همیشه بگذرد و این حال خوب را از من نگیرد!...اما افسوس که هر روز باید اینهمه حس خوب را زیر پا بگذارم و بشتابم به سوی روزهای تکراری درس و کتاب!

 

پ.ن:به گمانم تنها فصلی که دلبرانه می آید و حال آدم را نمی گیرد با آمدنش همین فصل زرد است!

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

پشت کامپیوتر ذغالی(!) اتاقم نشسته ام و صدای احسان خواجه امیری از اسپیکر ها پخش می شود و از خیال کردن می گوید! نمی دانم چه دارد صدایش که در ناخوشی ها و خوشی ها و خلاصه همه ی اوقات گوش کردنش می ارزد و هر بار هم برداشت خودت را می توانی داشته باشی.هنوز در سرمستی موسیقی اش هستم که سوالی ذهنم را درگیر میکند.آیا واقعا اگر بگذارند ما خیال کنیم که دنیا آنطور است که ما میخواهیم همه چیز حل است و مشکله لاینحل کسی است که نمی گذارد ما خیال کنیم؟!اگر واقعا اینطور است و این امر به من اثبات شود از امشب قصد دارم خیالات زیادی را درسر بپرورانم.من نمی دانم در آشفتگی این روزها این سوالات چرا درگیرم میکنند.هر چند عادت کرده ام دیگر به روی آوردن به هر کاری برای فرار از درس!! هنوز دست و پنجه نرم کردنم با این سوال تمام نشده است که real love در ادامه پخش میشود و این بار می پرسم که real love از کحا می آید و کی کجای کار است و ...

پ.ن: به گمانم چیزی حدود20 track را گلچین کرده ام و ادامه ی این بحث و  سوالات پیش آمده از حوصله ی من و این چند برگ وبلاگ خارج است!...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

راست است که اولین ها در ذهن باقی می مانند؟!حرف دل بودست آیا؟!

 

 

 

پ.ن:حال که اولین نبوده ام ترجیح میدهم دیگر نباشم...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

گاهی با دست خودم بر می گردم و گذشته را هم می زنم!آن وقت بوی آن  همه ی فضای اطرافم را پر میکند!گذشته ای که امشب هم زدمشان٬هیچ خوشایند نیست برایم!چه توفیری دارد که این گذشته برای من باشد یا در گوشم زمزمه شده باشد؟!بهرحال به بد شدن حالم دامن می زند! این هوا نه یک قدم که تا چندین خط نشانه ی پرش٬مرا پرت می کند عقب!

*از بازی کردن بیزارم...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

*همه ی کارهایی که برنامه ی انجامشان را در فهرست فعالیت های تابستان ام نوشته ام٬از فردا...!*

 

 

 

ــــ یک ماه گذشت و نیامد این فردا...!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

 

یک قدم عقب تر

    یک قدم فاصله بیشتر...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

آهسته زیر گوشم می گه: "می خوام تمومش کنم!خسته شدم از بس به رو خودش نمیاره.تا کی بلاتکلیفی؟!"هروقت این حرفها رو میگه یه قطره اشک٬از سر نمی دونم چی(!) لیز می خوره و می افته زمین.

ــــ از دلم میگذره:تمومش کن٬برای هر دوتون بهتره و زبونم میگه: صبوری کن عزیز دل ...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

بار ها و بارها شکر به درگاهش!

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |

تمامی شب را با تو سر کرده ام

کناره ی دریا،در جزیره.

 

وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب،

میان آتش و آب.

شب را با تو سر کرده ام

...

تمامی شب را

زمانی که زمین تاریک میشود

با زنده گانش و با مرده گانش بیدار میشوم ناگهان

در میان سایه ها

بازویم بر کمرگاهت حلقه میشود.

نه شب،نه خواب

توانسته جدایمان سازد

...

 

 "پابلو نرودا"

 

 

پ.ن:هر سال این موقع احساس میکنم ۱ روزمه و همه باید از این روز خوشحال باشن.برای من که خیلی خوب بود...

+نوشته شده در ساعتتوسط هما | |